صدای غزه را می شنوید؟

به نام خدایی که ناظر است.

 

امروز دیگر صدا به صدا هم نمی رسد

دیگر به پای عربده ها هم نمی رسد

فریاد این همه چشم و صدای اشک

بر گوش ظلم ناشنوا هم نمی رسد

غرش کنان پی کشتن واژه حیات

از هرچه بود گذشت و به حیا هم نمی رسد

این داس مرگ می دود و سرعتش چنان

گویی که پابه پاش ثانیه ها هم نمی رسد

در حیرتم: کوفه که دیگر تمام شد ولی

اکنون صدای این همه مدعا هم نمی رسد

تا کی رکورد شکستن و کشتن کنون بس است

این جاده دراز به انتها هم نمی رسد؟

درندگان و گرگ بیابان کنون ببین

در این صفت به پای شما هم نمی رسد

دستم ملول و شعر پر از خون و ماتم است

افسوس که دیگر صدا به صدا هم نمی رسد!

نسیم «نصر من الله» از کوی یار رسید

اما به گوش این اشقیا هم نمی رسد

شعر: ف-حسینی طباطبائی

 

کلمات را گم کرده ام... دیگر نه آغازی و نه پایانی... نه اوجی و نه فرودی! تنها یک جاده بی انتها خشم و غم و یک بغض نفس گیر است که از این همه هیاهوی روزگار سهم من شده است. همین!

روزگاری بود که غیرت، در بازار فراوان بود. همه داشتند و دیگر نیازی به خریدنش هم حتی نداشتند! روزگاری انسانیت بیشتر این ها یافت میشد، احساس گل همیشه بهار خانه ها و لب طاقچه همه دلها بود.

اما این روزها نمیدانم چه شده است! شیطان با ما چه کرده؟ به کدام جاده خاکی ما را کشانده؟ که با چکمه های ظلم و ستم خود حاضر میشوند روی تک تک آرزوهای کودکان نوپا و جوانان و مادران و پدران پا بگذارند و به راحتی آنها را له کنند و صدایشان هم در نیاید. چه شده که دلها اینقدر سنگ تر از سنگ شده است؟

و چه شده یک عده را که می بینند و صدایشان در نمی آید. چشمشان نمی گرید و دهانشان به اعتراض گشوده نمی شود؟

چه کسی میتواند ببیند و بنشیند و ساکت بماند؟

خودم را جای فقط یکی از کودکانی میگذارم که امروز جنازه آسیب دیده اش را دیدم... با خود میگویم او هم یک آدمی است که از نظر خدا با هم فرقی نداریم! او هم یکی از مهره های این جریان آفرینش بود. با همه آرزوها و خوشی هایی که او داشت... تک تک آرزوهایم را مرور میکنم. به این نقطه می رسم که اگر من جای او بودم! اگر اکنون این من بودم که با این همه آرزو و برنامه و اهداف دور و دراز، باید سر جنازه ام برای قرار گرفتن در سردخانه های سراسر مملو از جنازه دعوا باشد! چه می شد؟ چه میشد اگر الان این من بودم که بازی ام دیگر تمام شد و دیگر به من فرصتی داده نمیشد برای رسیدن به خواسته هایم... برای جبران اشتباهاتم... برای رسیدن به خدایی که زندگیم از آن اوست!

در این مسیر که قدم میگذارم، راستش را بخواهید کم می آورم. کم می آورم چون احساس میکنم اگر تک تک مردم اینگونه فکر میکردند، دیگر سنگدلی در میان ما نمی بود... چرا که حداقل ما خود را دوست داریم!

در این مسیر که قدم می گذارم کم می آورم... چون فکر میکنم انتهای زندگی هر کودک، انتهای زندگی من است، اگر نتوانم در برابرش پاسخ درستی به خود و دیگران بدهم. اگر نتوانم از این حادثه بهره ای ببرم و کاری کنم.

یادم می آید زمانی، شهید مطهری با آن صدای رسای خود فریاد می زدند این روایت را که اگر کسی از غم شنیدن این قضایا بمیرد و جان دهد، سزاست...

یادم می آید آن روایت را که اگر کسی بشنود صدای یاری مسلمانی را و پاسخ ندهد مسلمان نیست...

به مسلمانی خود شک کنیم اگر نتوانستیم عامل به این روایت باشیم!

حداقل دوستان فیسبوکی و وبلاگ نویسان و رسانه ای خودم... شما که بالاخره حداقل حداقل چند نفر مخاطب دارید که صدایتان به گوششان می رسد، ساکت نباشید و مشغول خود و دنیای خود نباشید... دنیای آنان که خراب شد، مطمئن باشید سراغ دنیای شما هم می آیند!

 


برچسب‌ها: غزه, فلسطین, شعر غزه, شعر فلسطین, جنایت
[ سه شنبه 31 تیر1393 ] [ 2:53 ] [ حسینی طباطبایی ] [ ]
شب قدر است و محتاج دعایم...
سلام به همه شما محبان مهدی فاطمه...

از امشب آغاز می شود شکفتن تمامی غنچه های آرزو و امید به سمت آفتاب عالم تاب...

یادمان باشد ما غنچه ای داریم در دل... همگی! آرزویی مشترک داریم همه! مسلمان و مسیحی و یهودی... همه همه!

و آن آمدن مردی است مرد! ظهورش را از خدا بخواهیم... قبل از همه آرزوهایمان!

به یادش باشیم... تا شرمنده مرامش نشویم! که او به یاد همه شیعیان و محبانش است و من به این اطمینان قلبی است که امید دارم به برآورده شدن آرزوهایم... وگرنه؛ خود نه دستی دارم پاک و زبانی و نه چشمی...

 

بلکه به نگاه او و به دعای او، دست و چشم و قلبم پاک شود و دعایش در من اثر کند و انسانم کند...

برای همه شما دعا میکنم و محتاج دعای تک تک شما هستم...

 

راستی حضورش را در شب قدر قدر بدانیم! برای سلامتی اش دعا کنیم...

[ چهارشنبه 25 تیر1393 ] [ 18:50 ] [ حسینی طباطبایی ] [ ]
سحرگاهان به یادش..
سحر که میشود، غنچه های آرزوهایم به امید اجابت باز میشود و دست دعا به سوی تو بلند میکند به سوی آسمانی که سرشار از آرامش سحرگاهی شده است. آرامشی عجین با صدای اللهم انی اسالک من بهائک بابهاء... و تو را می یابم. در لحظه ای که صدای اذان به گوش فلک می رسد و در لحظه ای که آفتاب گردان های زندگی م به امید دیدن نورت، به حرکت می افتد... ای کاش، سحرها را طور دیگری درک کنیم! با حضور مرد دیگری درک کنیم... در یک حکومت و فضای عطر آگین مهربانیش و نماز صبح دیدنی اش و صدای دلنشین شنیدنی اش! ای کاش سحرهایمان با عطر نرگس معطر شود و دلمان به یادش مملو گردد. کاش نرگس های باغچه دلمان همیشه یادآور مردی باشد که روزی خواهد آمد...

[ دوشنبه 16 تیر1393 ] [ 4:5 ] [ حسینی طباطبایی ] [ ]
ماه مبارک رمضان
سلام.

سلام بر ماه خدا... ماهی که نام خدا بر روی اوست... رمضان!

چه زود از راه رسید و چه زود دارد می رود... خسته این همه عجله ثانیه شده ام... خسته این همه دویدن و به جایی نرسیدن! و بازگشتن به نقطه اول دایره حرکت! دوباره صفر...

 

و دوباره شروع کنم از صفر تا اینبار به نمره قبولی برسم... 12! مثل عقربه های ساعت... و اینبار خواهم دوید تا این ماه را از دست ندهم... و خواهم گفت: خدایا من تو را در لحظه لحظه این مهمانی یافتم و دیدم... هر گاه که چشم از دنیا و سفره بی دریغت بستم و به فکر فرو رفتم. و خواهم گفت: خدای خوب من، باز شمعدانیهای دلم دارد زنده میشود به نامت و به یادت و به آب حیاتی که تو خود بر خاکش می ریزی و سفره اطعامی که تو خود غذا در دهانم می گذاری...

دوستت دارم به پهنای سفره اطعامت... به وسعت میهمانی کریمانه ات...

و به وسعت دل امام مهربانی که این روزها بیشتر از همیشه نیازمند دعای خیزشان هستم... و جمعه ای که گذشت و عطر اولین جمعه میهمانی ات را در فضا پخش کرد و نماز جمعه ای بی حضور او خوانده شد...

اللهم عجل لولیک الفرج

______________

پ.ن: به همه دوستان و کاربران گرامی عرض میکنم که اینجانب تا پایان ماه مبارک رمضان امکان دسترسی به اینترنت پرسرعت را ندارم و بنابراین نمیتوانم به وبهای پر از مهر و محتوای متعالی تان سر بزنم و برایتان نوشته ای بگذارم. عذر این حقیر را بپذیرید تا به محض بازگشت جبران نمایم. اما نوشته هایتان مایه خوشحالی و مسرت این حقیر خواهد بود... قطعا!

دعاگویتان خواهم بود... دعایم کنید!


برچسب‌ها: رمضان و دل نوشته, دلنوشته رمضان, دلنوشته ماه رمضان, ماه رمضان و امام زمان, ماه رمضان
[ شنبه 14 تیر1393 ] [ 2:51 ] [ حسینی طباطبایی ] [ ]
عید همه تون مبارکـــــ
سلام. سالروز ولادت امام زمان، حضرت مهدی موعود بر شما مبارک و فرخنده باد...

با اینکه سخت مشغول درس و امتاناتم بودم دلم نیومد احساسم رو نسبت به این روز و شب شریف بهخط شعر نیارم و ننویسم...

شب پرواز رسیده
در میان همه تاریکی
در هجوم همه ی همهمه اندوه و
بر در خانه عشق و احساس...
همه عشق شده جمع در این شب...
چه زمینی چه هوایی!
خبر آورده صبا: ای عشاق
آمد آن یار که گویند غریب است...
آمد آن یاد که گویند فراموش شدست
آمد آن صفحه تاریخ که دیگر شده خسته ز خوردن خاک را!
و کنون باز شده عشق همه عالم و آدم
به نظرها زنده!
و کنون مهدی موعود آمد
که بگوید هستم!
که بگوییم که هست!
برسانیم سخن
به گوش همه اهل جهان که گویند: مهدی نیست!
امشب آیم به کویر...
و همه عشقم را...
به فدایت کنم آقا...
و کنم تقدیمت...
و بگویم که مبارک باد
زاد روز شریفت
مولا!
ببخشید اگه یه کم وزن و بارش مشکل داره... چون خیلی وقت نداشتم روش کار کنم...
عید همه تون مبارکــــــــــــــــ

 

 

ببخشید که نمیتونم به همه تون سر بزنم و تک تک عید رو بهتون تبریک بگم...

 


برچسب‌ها: امام زمان, نیمه شعبان, تبریک, ولادت امام زمان, شعر امام زمان
[ پنجشنبه 22 خرداد1393 ] [ 20:32 ] [ حسینی طباطبایی ] [ ]
پاتوق عمارها ، اخبار ، صالحون